تبليغاتX
ما چند نفر

ما چند نفر

چهارشنبه 18 آبان1390
سلام

به قول زیبا اون از دانشگاه قبول شدنمون!!!!!!!!!!!!!!!

بالاخره این پایان نامه تموم شد،امروز داکیومنتش را واسه استاد ایمیل زدم که اگه مشکل دیگه ای نداشته باشه بدم صحافی. ولی با اینکه خیلی سختی کشیدم ،حسابی دوستش داشتم.

انگار که خیلی وقت بود که کارمهمی نکرده بودم.دچار ضعف اعتماد به نفس شده بودم ولی خدا را شکر توانستم.

از زیبا هم چند وقت دیگه تموم میشه مطمئنم که اونم خیلی دوست خواهد داشت

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط بهناز

حسرت

چهارشنبه 30 شهریور1390
اون موقع که میخواستم کنکوربدم برنامه فرصت برابر راهمیشه میدیدم مخصوصا وقتی مشاورش مهندس همت یاربود.خیلی حرفاشا دوس داشتم.امروز یه دفه یادش افتادم سرچ کردم وب سایتش راپیداکردم و یه سری فایلهای مشاورش رادانلودکردم و دیدم.بدجوررفتم توحس روزای کنکور....به 5سال پیش.بزرگترین وبزرگترین اشتباه زندگیم راهمون روزا انجام دادم.همون روزا که درس نخوندم اونم به چه دلایلی واشتباه بعدیم این که رفتم پیام نور و دوباره کنکور ندادم.حسرت این دانشگاه دولتی همیشه برام میمونه همیشه...مخصوصا وقتی میبینم هم لیاقتش راداشتم هم استعدادشا.ازهرچیزی که باعث شدزندگیم بیفته توی این مسیرمتنفرم متنفر.عجب دانشگاهی رفتم...


ازپرزدن دوباره ات خوشحالم

حالاتورسیده ای ولی من کالم

رویای من این بودکه باهم بپریم

بازاست درقفس ولی کوبالم

پروانه بهزادی(تبسم)

-راستی مریم خانم هم رفت قاطی مرغا

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط زیبا

تو را دیگر نمیخواهم

پنجشنبه 13 مرداد1390
ترا دیگر نمیخواهم
چرا...؟
اینرا نمیدانم!
ولیکن خوب میفهمم
که دیگر مهر تو در مجمر جانم نمیگیرد
که بیگانه ست تقدیرت دگر
با سرنوشتم
مثل شب با روز....

تو را دیگر نمیخواهم
ترا حتی به اسم کوچکت دیگر نمیخوانم
چه معصومانه میفهمی
که جای خالی ام را وقت دلتنگی
به آغوش ات بدهکاری...

چه حسرت میخوری
وقتی ببینی شانه هایم را
کسی دیگر بساید سر
چه شبهایی که باید با خیالم
سخت درگیر سحر باشی
چه رویاها که بی من بایدت
بر باد بسپاری....
صبوری کن
نه چندان دیر
این احساس دامانت بگیرد
مثل خاکستر....
تو را دیگر نمیخواهم
برو
دیگر نه حرفی با تو از دلدادگی دارم
نه احساس تو میخواهم
برو
افسانه هایت غرق بیرنگی ست....
دیر فهمیدم
که چشمانت پر از بیراهه بود
آنجا که گفتی باورم کن
با تو می مانم..........!!!!
به قرآن خداوندی
که گر با من کمی هم مهربان بودی
بتی میکردمت
مانند لیلا
مثل شیرین
ولیکن تلخی ات
نامهربانی های تو
آن سردی ات..
دیگر دلم کشت!!!
و من آهسته در گوش خدا گفتم

تو را دیگر نمیخواهم........

شاعر:متین فروزنده

ازکتاب فرشته خواب سگ میبیند


دلگیربودولی قشنگ بود

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 6:54 قبل از ظهر توسط زیبا

دلتنگی ها را یادش بخیر...............

دوشنبه 27 تیر1390
سلام

چرا اینقدر وبلاگمون تنها شده.انگار همین دیروز بود که توی خونه مریم و اینا دور هم جمع شده بودیم و یه دفعه به سرمون زد وبلاگ درست کنیم. بعدش هم که قرار شد واسش اسم انتخاب کنیم. من گفتم لحظه ی گمشده و به تصویب رسید وقتی زدیم ایراد گرفت که قبلا یکی دیگه این اسم را انتخاب کرده و من گفتم یک لظه ی گمشده پاسخ نه شد و هنوز اسم ۴لحظه ی گمشده از دهنم بیرون نیومده بود که مریم  هم سریع زد و قبول شد لیلا عصبانی شده بود و من و مریم فقط میخندیدیم حالا زیبا میگه طبق معمول شما همیشه همین طورید.لیلا اسم را پاک کرد و ما همچنان میخندیدیم و در آخر اسم لحظه های گمشده را مطرح کردم و بعله دیگه این شد اسم وبلاگمون.

چقدر اون روزا خوش بودیم.

دلم واسه همتون و اون روزها تنگ شده مخصوصا تو زیبا...

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط بهناز

روز مادر مبارک

دوشنبه 2 خرداد1390

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج برسر داشتن

دربهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهری به ساغرداشتن

روزدرانواع نعمت هاوناز

روی گیتی رامنور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین

ناز برافلاک اختر داشتن

چون صبا درمزرع سبز فلک

بال دربال کبوتر داشتن

تاابد دراوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخر داشتن

برتوارزانی که ما راخوشتر است

لذت یه لحظه مادر داشتن


بدم میاد این روزا خیلی دلتنگ میشم....


لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط زیبا

آخرین ها

پنجشنبه 22 اردیبهشت1390
از وقتی که یادم میاد ازآخرین ها وآخر هر چیزی متنفر بودم.همیشه پایان برام دردناک بوده وهست.از آخرسال تحصیلی که برعکس همه بچه ها ناراحت بودم تا الان که ترم آخرمه.وای چقدردلم تنگ میشه برای کلاس و درس و دانشگاه.البته حتی اگه ارشد بیارم دیگه فضاش این جوری نیست.....برخلاف همه ترمام این ترم سرهمه کلاسام رفتم،جزوه نوشتم،مث بجه مثبتا بادقت به حرفای استاد گوش میدادم،از تایمی که سر کلاسم لذت میبردم و.....یاد اون داستانی می افتم که جلسه آخر درس زبان فارسی شون بود وتوصیف کلاس و لذت درس گوش دادن از دید اون دانش آموز.دلم میخواد تاابد درس بخونم...

-اینقدر نیومده بودم اینجا که دیگه پسوردش هم داشت یادم میرفت،وبلاگمون مث خونه هایی شده که یه مدت طولانی کسی نمیادتوش خاک میگیره

-نیست درشهر نگاری که دل ماببرد                بختم اریار شود رختم از اینجا ببرد

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط زیبا

آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...!

شنبه 3 اردیبهشت1390

از دوری تو غمین و نالان هستیم

وز کرده ی خود کمی پشیمان هستیم

اصلیت ما را تو اگر می پرسی

از کوفه ولی مقیم تهران هستیم!

ما لشگری از سلاح روسی داریم

در دوز و کلک رگ ونوسی داریم

هر جمعه که شد بیا که ما منتظریم

این هفته فقط نیا عروسی داریم

از جور زمانه ما شکایت داریم

اندازه ی کوه و صخره حاجت داریم

ما مشکلمان گرانی و بیکاریست

آقا به نبودنت که عادت داریم...

ما قیمت روز ارز را می دانیم

معیار بهای بورس در تهرانیم

فعلا دو سه روزیست هوا پس شده است

هر روز دعای عهد را می خوانیم

صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگو

از خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگو

آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط

از آنچه که ما دوست نداریم نگو!

 

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط

توکـــــل

پنجشنبه 26 اسفند1389

دانه های گندم به ساقه هایی که حالا از آنها جدا شده و بر زمین ریخته بودند خندیدند،

ولی ساقه ها بر خدا توکل کردند...


دانه ها نرم شدند. نان شدند.برای آدم ها عزیز شدند.


ساقه ها اما کاه شدند و کاهها همسفر گِل شدند.

دستی آنها را بر دیوار کشید.


آدمها نان ها را خوردند و دیوارهای کاهگلی تکیه گاه آنها شد.


کاهها هنوز بر خدا توکــــــــــل دارند

(نفیسه کاظمی)


 

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط مریم

بالاخره نوبت عروسی ما هم رسید...

چهارشنبه 11 اسفند1389
سلام

غرض از مزاحمت خواستم پیشاپیش دعوتتون کنم واسه عروسی ولی نه اینکه فردا صبح باشه  ها....

۱۸/فروردین/۱۳۹۰.

بعله بالاخره مامان و بابام طاقتشون را از دست دادند و خیلی محترمانه دارند از خونه بیرونم می کنند هرچی هم بهشون التماس میکنم البته یه جوری که نفهمند میگم نظرتون چیه عروسی باشه بعد از ماه رمضان که یه دفعه هم با هم با عشق میگن :نه دیگه دوباره عقب ننداز

یکی نیست به همه بگه بابا مگه من چقدر جا توی این خونه اشغال کرده ام هرچی میگم اگه من عروسی کنم هم شما تنها میشین هم من حوصله ام میره ولی میگن اینقدر کار بعدا داری که حوصله ات نره ...

خلاصه همه دست به دست هم داده اند و ما را دارند در نهایت شادمانی راهی خونه ی بخت میکنند !

همه هم دعوتند حتی شما دوست عزیز

آخر این هفته، جشن ازدواج ما به پاست / با حضور گرم خود، در آن صفا جاری کنید

ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است / لطفاً از آوردن اطفال، خودداری کنید

بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ / معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید

تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه / با غذا و میوه ی آن جشن افطاری کنید

البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها / پیش فامیل مقابل آبروداری کنید

ولی با همه ی این تفاسیر :

 

راستی کادو  یادتون نره

 

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط بهناز

سه شنبه 26 بهمن1389

همواره به یاد داشته باش که دراوجی معین دیگرابری نیست

اگر آسمان زندگی ات ابری است به خاطر این است که روحت آن قدر که باید بالا نرفته است ...

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 8:45 قبل از ظهر توسط




Powered by BLOGFA
Designed by YAS THEME
خروجی وبلاگ